شمارهٔ ۴۶
تا به کی باشد به بزم غیر یا در کوی دوست؟دوست در پهلوی غیر و غیر در پهلوی دوست؟
تا که پیغامی برد از دوست سوی دوستانزآنکه کس جز دشمن ما ره ندارد سوی دوست
دل ز خوی دوست نالد نی ز خوی آسمانکهآسمان این دشمنی آموختهست از خوی دوست
چون بر او کردم نظر برداشت چشم از روی غیردوست شرم از روی دشمن کرد من از روی دوست
قمری است و سرو ما و قامت موزون یارعندلیب است و گل و ما و رخ نیکوی دوست
آنکه خوانندش هلال و بدر، میدانی که چیست؟بدر روی دلستان است و هلال ابروی دوست
بر سر کویش از آن باد صبا را ره ندادتا به من دیگر ز کوی دوست نارد بوی دوست
دل بهجان آمد (سحاب) و جان مرا بر لب رسیدبیرخ جانبخش دلبر بیقد دلجوی دوست