شمارهٔ ۴۷
از زلف و رخت روز و شبم تیره و تار استزان هر دو عیان حادثهٔ لیل و نهار است
تا روز شمار ار بشمارم عجبی نیستغمهای شب هجر که بیرون ز شمار است
بر عارض گلگون مگرش دیدهٔ لالهآن خال سیه دید که داغش به عذار است
اهل هوس آزرده شدند از غمت آرینا صافی صهبا سبب رنج خمار است
در وصل تو کمتر بود آرام دل آریبی طاقتی مرغ چمن فصل بهار است
یک بلبل شیداست همین شیفتهٔ گلشیدای گل روی تو هر گوشه هزار است
تا بخت نصیب که کند زخم خدنگشترکی که کنونش بهدل آهنگ شکار است؟
رفتم ز پی تجربه ز آنکو دو سه گامیدیدم که قرار دل من در چه قرار است
بگذشت جدا ز آن سر کو کار من از کارتا در سر کوی تو دل من به چه کار است
بگذشت جدا ز آن سر کو کار من از کارتا در سر کوی تو دل من به چه کار است؟
غیر از در میخانه که ماوای (سحاب) استاز حادثهٔ چرخ کجا جای قرار است؟