شمارهٔ ۴۵
گویند که در شرع نبی باده حرام استدر کیش من آن باده که بی دوست به جام است
کس روز وصال تو نداند که کدام استکآن روز همان صبح نگشتهست که شام است
در بزم تمام است غم ار یار نماندور ماند و بیگانه رود عیش تمام است
تا مرغ دل آزاد نگردید ندانستکآرامی اگر هست در آن گوشه دام است
آن چشم که چون آهوی وحشی رمد از منای غیر ندانم به چه افسون به تو رام است؟
در طرهٔ خود شیفتهتر از همه دلهاداند که دلی هست و نداند که کدام است؟!
از رحمت خاصش به من ای شیخ سخن گویافسانهٔ دوزخ پی تهدید عوام است
نه طاقت سنگ ستمت دارم ازین بیشنه قوّت پرواز از آن گوشهٔ بام است
گفتم که دلش ز آرزوی وصل تو بگداختگفتا ز چه پس فکر (سحاب) این همه خام است؟