شمارهٔ ۴۳
ز خشم و جنگ تو جان بس ملول و دلتنگ استاز آن به بخت بدم دل همیشه در جنگ است
ز زنده دل بفریبد به مرده جان بخشدلب ترا گهی ااعجازو گاه نیرنگ است
مرا چه فرق که گشتم هلاک در ره عشق؟به مقصد ار دو سه گام از هزار فرسنگ است
ز عیش کنج قناعت چه آگهی دارند؟شهان که مسکنشان بر فراز اورنگ است
صفا به جز می صافی غم زدا ندهدمرا که آئینه ی دل ز غصه در زنگ است
بیا و لب به لب جام نه که مطرب رادهان نی به دهان، زلف چنگ در چنگ است
چو سنگ خاره در آن دل چرا اثر نکند؟فغان و ناله ی من گر دل تو از سنگ است
ز نقش عارض زیبا نگار من حیراننگار خانه ی ما نی و نقش ارژنگ است
صفای لعل اثر باده رنگ گل دارددو لعل یار که مانند باده گلرنگ است
تو نو گل چمن و بیوفا و لیک (سحاب)به گلستان وفا بلبل خوش آهنگ است