شمارهٔ ۴۲
روز آن را که سیه گشت ز چشم سیهتروشنی نیست جز از پرتو روی چو مهت
ز یکی جان بستاند به یکی جان بخشدجان من این چه اثرهاست که دارد نگهت؟
عجبی نیست اگر صید حرم را ز حرمبه سوی دامگه آرد هوس دامگهت
ز تو داد دل ما را بستاند روزیآنکه کرده است به ملک دل ما پادشهت
کوش تا شهر دل آباد کنی ای شه حسنپیشتر ز آنکه نهد رو به هزیمت سپهت
نه به رحم است که بر باد ندادی خاکمز آن ندادی که مبادا بنشیند به رهت
گشت مرحوم ز سنگ ستمت چون زنخستریخت بال و پرم از حسرت طرف کلهت
دور از او زیستی و هر چه به پاداش (سحاب)هجر او با تو کند نیست فزون از گنهت