شمارهٔ ۴۰
از آب و اشک ای لبت از خوی می در آبجان تا به کی در آتش و تن تا به کی در آب؟
جسم مرا به کوی تو آورد سیل اشکچون کشتئی که مرحله ها کرده طی در آب
بر باد از آن نداد که از رشک عاشقانغرق است خاک من بسر کوی وی در آب
ساقی به دفع سردی دی می به شیشه ریختآتش که دیده خاصه به هنگام دی در آب؟
از ناله وز گریه جدا از مهی (سحاب)گاهی چو نی زبادم و گاهی چو نی در آب