گنج

شمارهٔ ۳۵

کرده روی خود به خون دل خضاباز لب چون لعل نایت لعل ناب
روی تو در خواب بیند چشم منچشم من گر بی تو بیند روی خواب
خود وفا از مردم عالم مخواهسردی از آتش مجو آب از سراب
غنچه ی او پرده دار اخترانسنبل او سایبان آفتاب
گر بنوشد جرعه ای زاهد کندصد ردا مرهون یک جام شراب
غیر شاه عشق کز اقلیم دلکس نخواهد باج از ملک خراب
گوئیا از قند می ریزد نمکاز لب شیرین به هنگام جواب
عشق یار و پند ناصح بر دلمهمچو نقشی این به خارا آن بر آب
از (سحاب) ای ماه گفتم: رخ مپوشگفت: پوشد روی خود مه از سحاب