شمارهٔ ۳۳
چه منتی پر و بال شکسته بر سر مانهاد بهر رهائی گشود چون پر ما
به هر کس از تر و خشک جهان رسد فیضینصیب ما لب خشک است و دیده ی تر ما
هزار جان گرامی به راه او شد خاکبرش چو جلوه کند تحفه ی محقر ما
به بزم عیش چه حاجت به باده و ساغر؟که هست خون جگر باده دیده ساغر ما
نیافت لذت زخم ترا ولی صد زخمزداغ حسرت تیرت بود به پیکر ما
برت حکایت یوسف فسانه ایست گزافچنانکه قصه ی یعقوب نیز در بر ما
بهشت و دوزخ ما صبح وصل و شام فراقخرام قامت آشوب روز محشر ما
هزار صیدد گر هم زننگ کرد آزادبه دام او چو در افتاد صید لاغر ما
به غیر وصف نگارین خطش (سحاب) خطاستکه کلک ما بنگارد خطی به دفتر ما