گنج

شمارهٔ ۳۰۵

که گفت مشک سیه را قرین ماه کنی؟چو خال عارض خود روز من سیاه کنی
فغان که داد دل خود نخواهد از تو کسیگهی که گوش به فریاد دادخواه کنی
به همرهی رقیب از بر تو میگذرمبه این وسیله مگر سوی من نگاه کنی
به اشتباه من از غیر اگر بتابی رخچه می شود که مرا با وی اشتباه کنی
گناه اگر نبود دوستی چه گونه به حشرنظر به روی شهیدان بی گناه کنی
فغان که صبح ندارد شب فراق ای دلکه چاره ی غمش ازآه صبگاه کنی
جدا از آن مه بی مهر کی رواست (سحاب)که سوی مهر نظر یا به روی ماه کنی