شمارهٔ ۳۰۶
هر ساعت الفتی است تو را با جماعتیآخر از آن جماعتم انگار ساعتی
دادم بهای بوسه ی او نقد جان و نیستما را جز این به چیز دگر استطاعتی
بهر ثمن به غیر کلافی چه آوردبیچاره پیره زن که ندارد بضاعتی
از من خوشم که هیچ نپرسند روز حشردیوانه را چه معصیتی و چه طاعتی
زاهد چو ما به قول تو گوش نمی کنیماز ما تو هم مکن به قیامت شفاعتی
ما را ز فقر نیز نباشد مذلتیگر خواجه را بود ز امانت مناعتی
بهر دو نان چه منت دونان کشی (سحاب)چون میتوان به قرص جوینی قناعتی