شمارهٔ ۳۰۲
با رقیب ای سست پیمان نرد الفت باختیتا مرا در ششدر رشک رقیب انداختی
سوختی از آتش غیرت دل عشاق راساختی با غیر و کار عاشقان را ساختی
تا که را خواهی هلاک از درد رشک من که توبی سبب در بزم وصل امشب مرا بنواختی
قدر سرو و گل شکستی تا تو در بستان حسنرخ چو گل افروختی قامت چو سرو افراختی
با خرابی دل اکنون ای شه خوبان بسازتا چرا رخش ستم در کشور دل تاختی
من ز حسرت جان سپردم چون تو بهر دیگراناز کمر خنجر کشیدی از میان تیغ آختی
کشتی ام گر از غم عشق بتان شادم که توصفحه ی دل را زغم های دگر پرداختی
تا کس از جورت به جز ما در سر آن کو نماندعاشقان خویش را زاهل وفا نشناختی
نرم می باید دل آن شوخ سنگین دل (سحاب)ورنه گیرم سنگ را ز آه درون بگداختی