گنج

شمارهٔ ۳۰۱

آن کز دل خود ندیده باشیرحم است اگر شنیده باشی
ترسم که زخود گذشته باشموقتی به سرم رسیده باشی
یا رب چه بود در او به جز مهرحسنی که نیافریده باشی؟
بی طاقتی دل ای دل دوستهنگام وصال دیده باشی
در وصل ز بیم هجر گاهیدر سینه اگر طپیده باشی
از ساغر هجر زهر حرمانآن روز به خون کشیده باشی
از رشته ی صبر و ناخن شوقگه دوخته گه دریده باشی
خوش آن که شبی به محفل منپیمانه ی می کشیده باشی
پیمان (سحاب) و عهد اغیاراین بسته و آن بریده باشی