شمارهٔ ۲۹۴
به بند زلف آن دلبر دلم همراه جان ماندهبه دامی مانده مرغی لیک با هم آشیان مانده
تا تو رفتی جفا با من کنی من مردم و شادمکه در دل حسرت جور منت ای آسمان مانده
نباید کرد عیب آن را که شد در خانقه ساکنهمینش بس که دور از درگه پیرمغان مانده
به گوش او ندارد هیچ با بانگ جرس فرقیفغان خسته ای کاندر قفای کاروان مانده
برد گلچین گل ای بلبل چه از باد خزان نالیکدامین گل که در گلزار تا فصل خزان مانده
زدوری کردن از من او زدور از او نمودن منهم آن از روی من هم من خجل از روی آن مانده
بود ز آن لب (سحاب) اینک عیان سر چشمه ی حیوانچه غم از چشم کس گر چشمهٔ حیوان نهان مانده