شمارهٔ ۲۹۵
یاری از یار من و چرخ ستمکار مخواهیاری از چرخ اگر خواستی از یار مخواه
دل ز چشم تو اگر چشم عنایت داردگو پرستاری بیمار ز بیمار مخواه
زین طبیبان که توانند علاجی بکنندچاره ی درد دل خویش به ناچار مخواه
هر که را زیب دکان جنس وفا و هنر استبه جوی گو برسان نرخ و خریدار مخواه
خواهی از سنگ جفایش اگر ایمن باشیهرگز آسایش از آن سایه ی دیوار مخواه
یاری ای که رقیبش نباشد مطلبدر گلستان جهان یک گل بیخار مخواه
هر که در غمکده ی دهر گرفتار غمی استگو بده جان چو (سحاب) از غم و غمخوار مخواه