گنج

شمارهٔ ۲۹۳

دردا که وفا در این زمانهاز اهل زمان بود فسانه
زاهد کشد آه حسرت و مندر دیر مغان می مغانه
خواهد ز سپهر دادم از دلاین شعله که می کشد زبانه
من غرقه ی بحر عشق و عشقشبحری و چو بحر بی کرانه
با آن لب و خال بی نیاز استمرغ دل من زآب و دانه
یک لحظه وصال دوست خوشترای خضر ز عمر جاودانه
گفتم: روم از در تو گفتا:کم باش سگیم ز آستانه
دل در خم طره ی تو مرغی استدر دام گرفته آشیانه
به ز آن که زدوریت نمردمنبود پی قتل من بهانه
بگذار که پا نهم بکویتنگذاریم ار قدم بخانه
ای گل سخن وفا چه گویمگوش تو کجا و این ترانه
دلها به زمین (سحاب) ریزدهر گه که زند به زلف شانه