گنج

شمارهٔ ۲۸۳

چند خونش رود از دیدهٔ نمناک برون؟کاش از سینه رود این دل صد چاک برون
تو در اندیشه ی خون من و غافل که به حشربر نیاید تن صد پاره ام از خاک برون
چاره ی جور تو بیباک ندانم ورنهآید آه دلم از عهده ی افلاک برون
ز آشیان من از اول گذرد هر بادیکه ز گلزار تو آرد خس و خاشاک برون
گر چو من ناله ای از سینه کشد مرغ چمنخون دل از عوض می چکد از تاک برون
هوس وصل تو بیرون نتوان کرد ز جانگرچه آید ز تن این جان هوسناک برون