شمارهٔ ۲۸۴
بندد دل ار چنین خم مشکین کمند اوای صید دل مجوی خلاصی ز بند او
اندیشهای ز چشم بدش نیست زانکه هستدایم ز خال چهره بر آتش سپند او
اول به کشور دل من تاخت هر که کردجولان به جلوهگاه نکوئی سمند او
گر زاهد آنچه گویدم از روی صدق هستدر من چرا اثر نکند هیچ پند او
خندد به گریهام ز چه یا رب چنین خوش استبا اشک شور شهد لب نوشخند او
جانی بود ز بهر نثارش ولی فتدمشکل، پسندِ خاطر مشکلپسند او
ما را دلیل کوتهی دست خود سحاباین بس که دور مانده ز زلف بلند او