شمارهٔ ۲۷۹
همین تا از نگاهی بیقرارم میتوان کردنز وصل خویش فکری هم به حالم میتوان کردن
سگانش را نکرد از الفت من منع پندارینمیداند چه سان بیاعتبارم میتوان کردن
چنین کز من ز خلف وعده داری شرم ار یک رهوفای وعده چون خود شرمسارم میتوان کردن
ز کشتن کردیم گر ای جفاجو ناامید از خودبه زخم ناوکی امیدوارم میتوان کردن
دلا گیرم در آهت نیست تأثیر از شرار آننه آخر چارهٔ شبهای تارم میتوان کردن
توان کردن از آن لب عقده هم باز از کارماگر صد عقده از زلفت به کارم میتوان کردن
غم عشق اختیاری نیست لیک از مژده وصلیعلاج گریهٔ بیاختیارم میتوان کردن
به جز کشتن که آن هم غایت مقصود من باشدبگو ای بیوفا دیگر چه کارم میتوان کردن؟
شدم راضی به هر دردی (سحاب) اکنون که دانستمگرفتار بلای هجر یارم میتوان کردن