شمارهٔ ۲۷۰
از دست دادخواه اگر این است آه منآه ار به داد من نرسد داد خواه من
بنشست هر که دید به رخسار ماه منزآن طره ی سیاه به روز سیاه من
از بس دلم به ناله و افغان گرفته خوخواهم به داد من نرسد دادخواه من
جیش تو نازو غمزه سپاه من اشک و آهتا منهزم که لشکر تو یا سپاه من
ای پیر می فروش مرانم ز در که نیستجز درگهت ز فتنه ی دوران پناه من
دل هر دم از تو نالد و من عذر خواه اواز این گناه تا که شود عذر خواه من
دل برد از نخست گمان وفا بر اوشد اشتباه او سبب اشتباه من
در محشر از شکایتم اندیشه کن ولیتا آن زمان که سوی تو افتد نگاه من
در محشر از شکایتم اندیشه کن ولیتا آن زمان که سوی تو افتد نگاه من
شاید گرم بجرم وفا می کشد که نیستجرمی برش (سحاب) فزون از گناه من