شمارهٔ ۲۶۹
دل شد از دست و به راه طلبش آنچه دویدمغیر ناکامی و رنج و غم و اندوه ندیدم
رشته ی مهر و وفا را چو گسست آن بت زیبانبود جای ملامت که دل از عمر بریدم
هر چه آن دوست بسوزاندم از آتش هجرانهیچگه در ره وصلش نشود قطع امیدم
بر در میکده از راه خلوص آمدم اکنونبه امیدی که دهد پیر خرابات نبیدم
سالها در ره مقصود زدم گام ولیکنلحظه ی ئی نو گلی از گلشن آمال نچیدم
من (سحابم) که نشستم به امیدی که بناگهپیکی از جانب دلبر دهد از وصل نویدم