شمارهٔ ۲۵۶
چو فکر کوتهی عمر ای پسر کردمحدیث زلف دراز تو مختصر کردم
هزار نامه نوشتم ولی از آتش دلاگر نسوختم از آب دیده تر کردم
به روی خوب تو مایل نخواستم کس رااز آن زخوی بدت خلق را خبر کردم
حدیث شوق چنان بی نهایت ست که منشب فراق همین قصه مختصر کردم
چو یافتم که کند بیشتر جفای تو رافغان خود ز جفای تو بیشتر کردم
به قصد دل زکمان ناوکش نجسته هنوزکه من بدل هوس ناوک دگر کردم
چه جامه ها که به شبهای هجر کردم چاکدو روز خلعت وصلت اگر ببر کردم
ز زندگانی خویش از نخست قطع نظر(سحاب) کردم و بر روی او نظر کردم