گنج

شمارهٔ ۲۵۴

عمری امید وفا و مهر از آن دل داشتمخویش را خرسند از این فکر باطل داشتم
بی سبب در زیر تیغ ای جان ناقابل نبودهر قدر شرمندگی از روی قاتل داشتم
مانده از سرو روانی پای من در گل چه باکگر چو قمری مهر سر و پای در گل داشتم
تا ندانستم زبان را محرم اسرار دلکس نبود آگاه از رازی که در دل داشتم
بی خبر بودم ز زهر رشک غیر از تلخیئیدر مذاق از هجر آن شیرین شمایل داشتم
با می صافی کنون بر صفحهٔ دل بین (سحاب)زنگ اندوهی که در میخانه زایل داشتم