گنج

شمارهٔ ۲۴۷

کی شکایت از دل بی رحم دلبر داشتم؟گر چو او من هم دلی از سنگ در بر داشتم
نیست غم گر داده ام جان ز آنکه با خود کرده امآن غمی کآن را زجان خویش خوش تر داشتم
دیدم استغنای او اکنون به زخمی راضیمورنه من ز آن بی وفا امید دیگر داشتم
نیست افسوسی گرم در راه عشقت رفت سرلیک صد افسوس از آن شوری که در سر داشتم
گوش بر عهد بتان چون سادگان دادم ولیساده تر ایشان که پندارند باور داشتم
چون تو را دیدم به روز حشر رفت از خاطرمشکوه هایی کز تو با دارای محشر داشتم
تا پر و بالم بکندی من نبستم دل به دامکز توام بیم رهایی بود تا پر داشتم
جور آن شوخ ستمگر برد از یادم (سحاب)آن شکایتها که از چرخ ستمگر داشتم