گنج

شمارهٔ ۲۴۶

نیم جانی بود تا جا بود در میخانه‌امپر نشد پیمانه تا خالی نشد پیمانه‌ام
از دل دیوانه‌ام دیوانه‌تر دانی که کیست؟من که دایم در علاج این دل دیوانه‌ام
آورد هر چند خواب افسانه اما نایدتهرگز اندر دیده خواب ار بشنوی افسانه‌ام
از فریب خال او در دام زلفش دل فتادمبتلای دام او دل گشت از این دانه‌ام
با تو گر در گلخنم چون عندلیبم در چمنبی‌تو گر در گلشنم چون جغد در ویرانه‌ام
از جنون عشق تا کی منعم ای فرزانگاناین جنون خوش‌تر بود از عقل هر فرزانه‌ام
یک نگاه آشنای چشم مست او (سحاب)این چنین بیگانه کرد از خویش و از بیگانه‌ام