گنج

شمارهٔ ۲۴۸

گله تا حشر اگر زیار کنمشرح یک شمه از هزار کنم
چاره ی یأس شد زو عده ی وصلتا چه با درد انتظار کنم
روزگارم سیه تو کردی و منشکوه از جور روزگار کنم
بر در او چه جای نومیدیستبه چه دل را امیدوار کنم؟
نیم جانی که هست قابل نیستکه به پای تواش نثار کنم
هم ز بهر نثار نیست مرابجز این نیم جان چه کار کنم
بی تو چشم (سحاب) را چو سحابخجل از چشم اشک بار کنم