گنج

شمارهٔ ۲۳۸

روز جزا چون ادعای جان ناقابل کنمکز شرم نتوانم نگاهی جانب قاتل کنم
چون رشکم آید زین و آن گیرم سراغت هر زمانهرگه تو را ای دلستان خواهم نشان از دل کنم
در بزم اغیار ای صنم در بزم ننهادم قدمیا نقد جان از کف دهم یا کام دل حاصل کنم
با آنکه امید وصال از وی بود امری محالاز سادگی هر ماه و سال این فکر بی‌حاصل کنم
مایل چو با بیگانگانت دیدم ای ناآشنازین حیله رفتم تا تو را با خویشتن مایل کنم
ساقی بده جامی از آن صافی که باشد قوت جانتا زنگ اندوه جهان از لوح دل زایل کنم
دانم (سحاب) آخر مرا آید به بالین از وفااما نمی‌دانم چه با این مرگ مستعجل کنم