شمارهٔ ۲۳۹
چه غم گر در بهاری بوسهٔ او نقد جان دادمحیات بی ثباتی بهر عمر جاودان دادم
نشد هرگز به من مایل دل او بر خلاف منکه غیر از او ندادم دل به کس تا آنکه جان دادم
تمام عمر صرف این و آن کردم، ستم کردمکه گنج شایگانی را خود از کف رایگان دادم
نبودم دوست تا با او نبودم آسمان دشمنکه جان دادم ز دست این چو دل بر دست آن دادم
زرنگ چون زریرم تا نگردد راز دل پیدارخ خود را زخون دیده رنگ ارغوان دادم
ز دست طعنه ی پیر و جوان مردم سزای منکه در پیری عنان خود بدست آن جوان دادم
مرا نبود (سحابا) با فلک دست مکافاتیخدنگ آه من گیرد مگر از آسمان دادم