گنج

شمارهٔ ۲۳۱

قافیه: اننیستم۷ بیت
بر سر نازش در آن کو با رقیبان نیستمدر ره عشق این مخواه از من که من آن نیستم
زین خوشم کز بس که با من در خیال دشمنی استهر کجا هستم ز چشم دوست پنهان نیستم
در بهای بوسه ی جان بخش جان خواهی ز منجان من اکنون که میدانی به تن جان نیستم
آن مه افزون است در حسن از مه کنعان ولیمن به طاقت در غمش چون پیر کنعان نیستم
از جفا کافر مبیناد آنچه با من می کندنامسلمانی که پندارد مسلمان نیستم
بود آن دستی که بر دامان وصل او کنوننیست وقتی کز فراقش بر گریبان نیستم
تا به خاک رهگذار یار پی بردم (سحاب)چون سکندر آرزوی آب حیوان نیستم