شمارهٔ ۲۱۶
یار رقیب شد به فسون یار من دریغجبرئیل گشت هم نفس اهرمن دریغ
ای مدعی که جان تو باشد به تن دریغیار است با تو یار من از یار من دریغ
عمری گذشت و یوسف من از وفا نکردیکبار یاد ساکن بیت الحزن دریغ
با یار تازه عهد نوی بسته یار مننشناخت قدر صحبت یار کهن دریغ
بینم چگونه خلعت زیبای وصل یار؟بر قامتی که آیدم از وی کفن دریغ
بیهوده رفته ام سوی غربت ز غیرت آهگر دیده ام جدا زوطن از وطن دریغ
خوبان نشسته اند چو پروین به محفلمآن مه (سحاب) نیست درین انجمن دریغ