گنج

شمارهٔ ۲۱۰

روزی که یکی شیفته آمد به کمندشآرام نگیرد دل دیوانه پسندش
گر شیفتگی زین دل دیوانه نیاموختبر پای چرا بند نهد زلف بلندش
آهی است که از حسرت او سر زند از سنگهر گه که شراری جهد از نعل سمندش
آمد به سرم تیغ جفا بر کف و ترسمکاهل غرض از مردنم آگاه کنندش
ناصح به نگاهی است چنان شیفته کامروزعشاق زبان باز گشایند به پندش
این ست اگر کوتهی دست امیدمهرگز نرسد بر ثمر نخل بلندش
این ست (سحاب) ار اثر عدل شهنشاهشاید که کند مایل دلهای نژندش
جمشید زمان فتحعلی شاه که آمدشیر فلک آهوی ضعیفی به کمندش