شمارهٔ ۲۰۷
ز چشم غیر پوشیدم جمالشنمیدانم چه سازم با خیالش
به کویش زندگی چندان حرام استکه خونم غیر اگر ریزد حلالش
نویسم نامه و مرغی نبینمکه بتوان بست این آتش به بالش
دلم از همنشینت رشکها داشتکنون از رحم می سوزد به حالش
به گلشن چون پسندم نو گلی راکز آب دیده پروردم نهالش
سپند از خال او دارد بر آتشچه غم از آفت عین الکمالش
چه سود از چشمه ی حیوان که هرگزنصیب تشنه ای نبود زلالش
(سحابا) طی شد ایامی که می بودزمن در بزم اغیار انفعالش