شمارهٔ ۲۰۸
بس آنجا رفته بر خاک آرزویشسراسر آرزو شد خاک کویش
اگر نشناسمش چندان عجب نیستز بس کم دیده ام از شرم رویش
بدلها جای او شد از چه هر دمبه هر دل آتشی افگنده خویش
ز درد رشک تا آسوده باشمنباید کرد هرگز جستجویش
زرنگ و بوی خود گل پیش بلبلکند شرم از گل خوش رنگ و بویش
زبار یکی آن موی میان بینچسان در پیچ و تاب افتاده مویش
(سحاب) این درد را در دل دهد جایگر آب بحر گنجد در سبویش