شمارهٔ ۲۰۶
به ناکامی دهم جان چون ببینم روی گلفامشکه گر حاصل نشد کام من او حاصل شود کامش
زند هر سنگ بهر راندنم بر بال و پر گرددبرای ماندنم عذری دگر در گوشهٔ بامش
نقاب زلف مشکین هر که بیند بر رخش داندکه روز عاشقان یکسان بود هم صبح و هم شامش
دلا نومید باش از وصل او کز کوی او قاصدچنین کآهسته میآید توان دانست پیغامش
به کار خود در آغاز غمش درماندم و کاریکه آغازش چنین باشد چه خواهد بود انجامش
همین دانم که دارم سالها عشق پریروییولی نگذاردم غیرت که پرسم از کسی نامش
(سحاب) از آتش شوق وصالش سوخته است اماهمان بیرون نرفته است از دل این اندیشهٔ خامش