گنج

شمارهٔ ۲۰

قافیه: را۱۴ بیت
کاش آنکه بر آمیخت به مهرش گِل ما رامیداد به بی مهری او خو دل ما را
بر خاک نگارد خط بی جرمی مقتولخونی که ز شمشیر چکد قاتل ما را
در آینه بین آن رخ مطبوع که شایدهم حسن تو گیرد ز تو داد دل ما را
اینست اگر تربیت ابر کرامتشرمندگی از برق رسد حاصل ما را
از مستی او هیچ به محفل غرضی نیستجز اینکه نیابد نگه غافل ما را
هجر تو به ما کار به مردن کند آسانکز وصل تو آسان نبود مشکل ما را
تا بزم که از او شده پر نور (سحابا)کامشب نبود نوری از او محفل ما را
بر سر نعش آن نگار دلنواز آمد مراباز در تن جان از تن رفته باز آمد مرا
چارهٔ دردم به مردن کرد دل بیچاره اودر غم عشق تو آخر چاره ساز آمد مرا
نو نهال عمر کافسرد از سموم هجر بازاز نسیم وصل او در اهتزاز آمد مرا
گر نبود آن ماه شمع بزم اغیار از چه دوششمع جان افزون ز هر شب در گداز آمد مرا؟
چون در میخانه بگشودند گویی بسته شدبر رخ دل هر درِ محنت که باز آمد مرا
فارغم از ناز گل زیرا که در کنج قفسمرغ دل از سیْر گلشن بی نیاز آمد مرا
از بلندی دور از آن زلف دراز امشب (سحاب)یادگار آن سر زلف دراز آمد مرا