شمارهٔ ۱۹۹
چو پرده بر فتد از روی مهر آسایشسزد که مهر در افتد چو سایه در پایش
چه گونه دست تواند بدامن تو رساندکسی که بر سر کویت نمیرسد پایش
نماید ار بت عذرا عذار من عارضبرد ز خاطر وامق عذار عذرایش
بود به چشم زلیخا چه جلوه یوسف راکند چو یوسف من جلوه روی زیبایش
امیدواری درمان چگونه دردی راستکه ناامید ز درمان بود مسیحایش
کسی که با تو شکیبائیش نبود چه سانشکیب بیتو کند جان نا شکیبایش؟
سزد که سرو و صنوبر سرافکنند به پیشبسان بید موله ز شرم بالایش
نشد ز راه ترحم غمین ز قتل (سحاب)غمین بود که روا گشته یک تمنایش