شمارهٔ ۲۰۰
به راهی میکشد عشقم که پیدا نیست پایانشخضر نبود عجب گر گم کند ره در بیابانش
اگر هردم بود صد عهد و پیمان با رقیبانشنیندیشم که آن پیمانشکن سست است پیمانش
شب وصل است و مینالم که شاید چرخ پنداردکه باز امشب شب هجر است و دیر آرد به پایانش
به دانایی برد طفلی چو عقل از پیر، کی حاجتبه تعلیم دبیرش باشد و حبس دبستانش؟
به دامی تا نیفتاده است مرغی در گلستانیچه داند جایی هست خوشتر از گلستانش؟
نباشد در بری آن دل که نبود مهر دلدارشنیاید بر تنی آن جان که نبود عشق جانانش
کسی کو راه یابد در حریم وصل او بایدچه باک است از جفای پاسبان و جور دربانش
چو بر سر رهروی شوق حرم دارد چه باک آریبه هر گامی اگر در پا خلد خار مغیلانش؟
(سحاب) از چشم آن خورشیدوَش باشد نهان بنگردو چشمم چون سحاب و قطرههای اشک بارانش