گنج

شمارهٔ ۱۹۸

آنکه می گشت سکندر به جهان در طلبشگو بیا و بنگر چون خضر اینک ز لبش
هر که را از نگه این می کشد آن زنده کندچشم او کرده فزون رونق بازار لبش
نبود در دلم اندیشه ای از روز وصالزان که تا روز قیامت نشود روز شبش
ثانی نقش تو بر صفحه ی هستی نکشیدکلک قدرت که کشد این همه نقش عجبش
شربت وصل علاج آمده با داروی مرگخسته ای را که بود زآتش عشق تو تبش
تازه نخلی است قدش در چمن حسن (سحاب)لیک نخلی که دهد چاشنی جان رطبش