گنج

شمارهٔ ۱۹۱

جدا کرد از منت بخت بد امروزکه تا گردد به کامش بخت فیروز
جهان خود جای آن جان جهان استچه سان از دل کشم آه جهان سوز؟
یکی را زین دو بیرون خواهم از تنغم جانکاه یا جان غم اندوز
کند قتل منش تعلیم و غافلکه نیکی می کند با من بد آموز
به ناکامی چو باید رفت روزیزکوی او چه فردا و چه امروز
دل ریش مرا مرهم چه حاجتمرا بس مرهم دل تیر دلدوز
شب من چون سیه باشد چه حاصلکه روی تست ماه عالم افروز
یک امروزم (سحاب) از وصل ماهیبه فیروزی گذشت از بخت فیروز