گنج

شمارهٔ ۱۹۰

از عاشقی نگشته دلت مهربان هنوزدل برده ای ز دست و کنی قصد جان هنوز
از سنگ پاسبان دگر پیکر تو ریشسنگ جفا تو را به کف پاسبان هنوز
دل در فغان ز دست ستم پیشه ای چو خودهر لحظه خلقی از ستمت در فغان هنوز
آن دشمنی که با تو تواند نمی کندآگه نئی زحال و دل دوستان هنوز
در زیر بار عشق مرو همچو من که نیستدوش تو را تحمل بار گران هنوز
با آنکه همچون من شده راز دل تو فاشدل میبری زکف به نگاه نهان هنوز
زآه (سحاب) ای بت نامهربان به تواو مهربان شده است و تو نامهربان هنوز