گنج

شمارهٔ ۱۸۹

مردیم و دل ز دست غمش در فغان هنوزجان رفته و نرفته غم او زجان هنوز
با آنکه خاک شد تنم از دست آسماندست جفاز من نکشد آسمان هنوز
دانی مگر که حسن تو زایل نشد ز خطکز عاشقان خود گذری سر گران هنوز
چندی اگر چه پیرو زاهد شدم زجهلدارم امید عفو ز پیر مغان هنوز
عادت نگر که محفل وصل است و بزم عیشجانم به ناله است و دلم در فغان هنوز
شد عمر و شکوه ات به لب اما نگفته اماز سر گذشت جور تو یک داستان هنوز
اول به تیغ عشق تن من به خون تپیدترکی نبسته تیغ جفا در میان هنوز
آن روز گشت بلبل گلزار عشق دلکز گل نبود نام و زبلبل نشان هنوز
دست تو چون بدامن آن گل رسد (سحاب)؟ننهاده پا به گلشن او باغبان، هنوز