شمارهٔ ۱۸
مانند من سگی سر کوی حبیب راباید کز آشنا نشناسد غریب را
دردا که دلبری نبود جز تو تا به توچندی کنم تلافی رشک رقیب را
آنجا که زلف و روی تو باشد نهان کنداز شرم برهمن بت و ترسا صلیب را
تازین بهانه بازنگردد ز نیم رهآگه ز مردنم نکند کس طبیب را
در این چمن دریغ که فرقی نمی کنداز بانگ زاغ زمزمه ی عندلیب را
آن به که حسرت تو بود چون شد از ازلحسرت نصیب این دل حسرت نصیب را
گویا وفا به وعده کند کامشب اضطرابافزون زهر شبست دل ناشکیب را
زاهد به ترک عشق فریبم نمیدهدگویا که دیده آن رخ زاهد فریب را
دارد (سحاب) تا تن عریان چه جلوه سروچون او رود بجلوه قد جامه زیب را