گنج

شمارهٔ ۱۷

عقده ای از کار ما نگشود لعل یار مازلف او صد عقدهٔ دیگر زند در کار ما
نسبتی دارند با هم التفاتی دور نیستنرگس بیمار او را با دل بیمار ما
تا فلک جاری نکرد از دیده ام سیلاب اشکلحظه ای ایمن نبود از آه آتشبار ما
کاش بخت خفته بیداری بیاموزد ز چشمیا ز بخت خفته خواب این دیدهٔ بیدار ما
ما نه از روی ریا، از بهر طاعت بسته ایمطعنه‌ها بر سبحهٔ زاهد زند زنار ما
گر کند از گریه منع ما ولی از رحم نیستز اشک خونین هم بخواهد رنگ بر رخسار ما