گنج

شمارهٔ ۱۷۵

آن روز که او را غم خونین کفنی بودهر گوشه کجا در ره او همچو منی بود
تا مرغ دلم جای بکنج قفسی داشتگویا که نپنداشت بعالم چمنی بود
گر دوش ز می تو به شکستم عجبی نیستپیمانه ی می در کف پیمان شکنی بود
رفت از بر او هر کسی از تندی خویشجز دل که از آن طره بپایش رسنی بود
گفتم کسم آگه نشد از راز چو دیدمافسانه ی من قصه ی هر انجمنی بود
با مدعیانت نظری دیدم و مردمتشریف وصال توام آخر کفنی بود
تا جان نسپردی نشد آگاه ز حالتپنداشت (سحاب) آنچه تو گفتی سخنی بود