شمارهٔ ۱۷۴
روزی که از سبو به قدح باده خواستنداسباب زندگی همه آماده خواستند
چون دل کسی به نقش و نگار جهان نیستنقش جمال لاله رخان ساده خواستند
دادند پیچ و تاب به گیسوی دلبراندامی برای مردم آزاده خواستند
آن خرقه را که طالب تذویر بافتنددر قید دلق و سجه و سجاده خواستند
از ما به کوی دوست که بیش از دو گام نیستهر سو به اختلاف بسی جاده خواستند
دادند جلوه در پر پروانه شمع راخاکسترش به باد فنا داده خواستند
بستند بر میان تیغ و (سحاب) رابر خاک و خون چو صید شه افتاده خواستند
خاقان دهر فتحعلی شه که انجمشبهر نثار سبحه و سجاده خواستند