گنج

شمارهٔ ۱۷۶

روی تو جان فزا لب تو دلفریب شدوزجان من سکون وز دل هم شکیب شد
سودی که دیده، دیه براهت زاشک خویشاین بود کز غبار رهت بی نصیب شد
برخاستم که غیر هم آید برون ز بزمیک باره وصل یار بکام رقیب شد
عشاق را ز اهل هوس فرقها بسی استنه هر که گشت عاشق گل عندلیب شد
بی سروها در این چمن افراختند قدلیک از هزار قد یکی جامه زیب شد
صد ره ز من گذشت و نپرسید کیست اینمسکین کسی که بر سر کویی غریب شد
نقشی نبست چون رخ او خامه ی قضاکز آن پدید این همه نقش عجیب شد
خوش خسته ی (سحاب) کز آغاز درد مردفارغ ز رنج درد و دوای طبیب شد