گنج

شمارهٔ ۱۷۲

اگر آگه ز خزان باد بهاری نشودسیل اشکش به بهار این همه جاری نشود
زخم کاری کشد این طرفه که در مقتل عشقزودتر می کشد آن زخم که کاری نشود
تا بود نکهت زلفش چه کند گر خون بازمشک در نافه ی آهوی تتاری نشود
نکهت خطش از آن روست بلی رایحه بخشتا بر آتش نرسد عود قماری نشود
باغ حسنش ز سرشک دگران خرم نیستزآنکه هر قطره چو باران بهاری نشود
هست آگاه زبد عهدی گل ورنه چنینکار مرغان چمن ناله وزاری نشود
رشک اغیار تحمل نتواند که کندگر (سحاب) از سر کویت متواری نشود