شمارهٔ ۱۷۱
آسمان هر ستمی با من می خواره کندمی فروشش به یکی جرعه ی می چاره کند
عجب این است که گردیده به مویی در بنددل دیوانه که صد بند گران پاره کند
اشک من با دل این سنگ دلان می پنداشتکه تواند اثری کرد که با خاره کند
اگر از سوزن پیکان تو ندوزیش به همکیست آن کس که علاج دل صد پاره کند
نیست اندیشه ز اغیار که این دل به فغانهمه کس را ز سر کوی آواره کند
سبزه ی خاک مرا جلوه گه مستان خواستلطف حق بین که چها با من میخواره کند
هر که پرسد ز چه نظاره ی خلق است (سحاب)یک نظر گو به مه روی تو نظاره کند