شمارهٔ ۱۶۴
نه من هر آن که ز ابنای انس جان دارداگر کند به فدای تو جای آن دارد
کند تلافی بد عهدی گل آن مرغیکه هر دو روز به گلزاری آشیان دارد
ندارد آرزوی آب زندگی در دلکسی که راه بر آن خاک آستان دارد
گرفت جان عوض بوسه و نداد افغانکه هر معامله ی با بتان زیان دارد
خطش دمیده ز عارض چه سبزه های لطیفکه باغ حسن تو در موسم خزان دارد
هزار جان طلبد در بهای بوسه ز منبلی متاع چنین قیمتی چنان دارد
شهی که دادرس دادخواه نیست (سحاب)نشانش این که به درگاه پاسبان دارد