گنج

شمارهٔ ۱۴۹

قافیه: ادداد۱۰ بیت
ما و رقیب را دل نا شاد و شاد دادگردون به هر کس آنچه ببایست داد، داد
آنکس که کرد قسمت رنج جهان مراچندان که بود حوصله کم غم زیاد داد
زخمت نشد نصیب دل نا مراد منتا اختر خجسته کرا این مراد داد
هر کس نبود معتقد عفو ایزدیگوشی به پند زاهد سست اعتقاد داد
الفت دل ترا نتوان داد با وفااضداد را بهم نتوان اتحاد داد
نه داد من نداد همین پادشاه منشاهی به ملک حسن نیاید که داد، داد
آگه نیم که بی تو چه بگذشت بر سرمخاکی غم فراق تو دانم به باد داد
کوتاه کردی از در میخانه پای منآی آسمان ز دست جفای تو، داد، داد
آن روز راحت دو جهانم زیاد بردگردون که مهر روی بتانم به یاد داد
یک دم گدائی در دیر مغان (سحاب)کی میتوان به مملکت کیقباد داد