گنج

شمارهٔ ۱۴۸

دل کز اینگونه ز هجران تو خون خواهد شدحال دل بیتو توان یافت که چون خواهد شد
خط او سرزد و اکنون بسر کوی ویماعتباریست که هر روز فزون خواهد شد
شوق آن زلف چو زنجیر که من می بینممیل خلقی همه آخر به جنون خواهد شد
تا سر زلف دلاویز تو را هست سکونکی علاج دل بی صبر و سکون خواهد شد
وقتی این جان ز تن خسته برون خواهد رفتدلبرم با خبر از حال درون خواهد شد
حسن او را شده هنگام زوال و به (سحاب)گر نشد مایل ازین پیش کنون خواهد شد